
يادته تو آسمون چشم تو
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٢٢ ب.ظ توسط hamed arab
چهارشنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٦
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۱٥ ب.ظ توسط hamed arab
چهارشنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٦
|
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() | You are wonderful to me, I'm glad you are my friend. Hopefully forever, Until the end. You make me feel special, With all that you do. It makes me feel so lucky, Everytime I'm around you. You are there for me, Through the good and bad. It makes me happy, Like I could never be sad. I just want to thank you, For everything you do. I promise someday, I'll do the same for you! THANK YOU FOR BEING MY FRIEND! | ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٠٤ ب.ظ توسط hamed arab
سهشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٥

امروز كه محتاج توام جاي تو خاليست
فردا كه مي آيي به سراغم نفسي نيست
در من نفسي نيست ، نفسي نيست
در خانه كسي نيست
نكن امروز
بيا با ما كه فردايي نمي ماند
كه از تقدير و فال ما
در اين دنيا كسي چيزي نمي داند
تا آينه رفتم كه بگيرم خبر از خود
ديدم كه در آن آينه هم جز تو كسي نيست
من در پي خويشم به تو بر مي خورم اما
در تو شده ام گم به من دسترسي نيست
نكن امروز را فردا
دلم افتاده زير پا
بيا اي نازنين اي يار
دلم رو از زمين بردار
در اين دنياي وانفسا
تويي تنها ، منم تنها
نكن امروز را فردا
بيا با ما ، بيا با ما
امروز كه محتاج توام جاي تو خاليست
فردا كه مي آيي به سراغم نفسي نيست
در اين دنياي نا هموار
كه مي بارد به سر آوار
به حالِ خود مرا مگذار
رهايم كن از اين تكرار
در اين دنياي وانفسا
تويي تنها ، منم تنها
نكن امروز را فردا
بيا با ما ، بيا با ما
امروز كه محتاج توام جاي تو خاليست
فردا كه مي آيي به سراغم نفسي نيست
آن كهنه درختم
كه تنم غرقه ي برف است ...

¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٥٠ ب.ظ توسط hamed arab
سهشنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸٥
من برگشتم

¤ نوشته شده در ساعت ۳:٥٦ ب.ظ توسط hamed arab
یکشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٥
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٤٧ ب.ظ توسط hamed arab
یکشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٥
نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...
چون دنيا يه روز تموم ميشه...
نميخوام بگم که مثل گلی...
چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...
نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس...
چون شب هم بالاخره تموم ميشه...
نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی...
چون اب که هميشه پاک نميمونه...
نميخوام بگم که دوستت دارم.
..
چون منکه اصلا دوستت ندارم...
بلکه من عاشقتم...
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٤٦ ب.ظ توسط hamed arab
یکشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٥
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٤٥ ب.ظ توسط hamed arab
شنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٥
به که باید دل داد؟
به که باید پیوست؟
و به چشمان که باید خندید؟
به نسیم گذرا
به گل اطلسی و یاس سفید
به کبوتر حرم
یا به مهتاب خدا؟
به که باید پیوست؟
به عبور گل سرخ
یا به تکرار نگاه
یا صدای نفس چلچله ها
یا به یک برگ خزان دیده سرد؟
به که باید دل داد؟
به یکی مرد بزرگ
یا به یک کودک شیطان و شرور
یا به یک نغمه ی شاد؟
به که باید پیوست؟به یکی رود زلال
یا به یک رشته پیچیده کوه
یا به یک کوچ پر از عشق پرستوی قشنگ؟
به که باید خندید؟
به نگاه تر یک پروانه
یا به یک شعله ی مستانه ی شمع
یا به یک روشنی تار دل دیوانه؟
به که باید خندید ؟
به که باید پیوست
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٠٠ ب.ظ توسط hamed arab
شنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٥
باد ما را با خود خواهد برد از دفتر شعر " تولدی دیگر فروغ فرخزاد"
باد ما را خواهد برد
در شب كوچك من افسوس
باد با برگ درختان ميعادي دارد
در شب كوچك من دلهره ويرانيست
گوش كن
وزش ظلمت را ميشنوي؟
من غريبانه به اين خوشبختي مي نگرم
من به نوميدي خود معتادم
گوش كن
وزش ظلمت را ميشنوي ؟
در شب اكنون چيزي مي گذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر اين بام كه هر لحظه در او بيم فرو ريختن است
ابرها همچون انبوه عزاداران
لحظه باريدن را گويي منتظرند
لحظه اي
و پس از آن هيچ .
پشت اين پنجره شب دارد مي لرزد
و زمين دارد
باز ميماند از چرخش
پشت اين پنجره يك نا معلوم
نگران من و توست
اي سراپايت سبز
دستهايت را چون خاطره اي سوزان در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسي گرم از هستي
به نوازش هاي لبهاي عاشق من بسپار
باد ما را خواهد برد
باد ما را خواهد برد
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٥٧ ب.ظ توسط hamed arab
شنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٥
به امیدی که تو، بر خواهی گشت ،
گاه بر پرده ابر ،
باز میگشتم تنها ، هیهات!
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٥۳ ب.ظ توسط hamed arab
شنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٥
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٤٩ ب.ظ توسط hamed arab
شنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٥
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٤۸ ب.ظ توسط hamed arab
سهشنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸٥
آلبوم جديد شادمهر برای دانلود
|
S o n g |
T r a c k |
|
1 | |
| Angize |
2 |
| Bi to | 3 |
| Bia Inja | 4 |
| Mahal | 5 |
| Mandegar | 6 |
| Mikhastamet | 7 |
| Oone Oone | 8 |
| Pop Corn | 9 |
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٠٧ ب.ظ توسط hamed arab
سهشنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸٥
تو بگو چگونه باور كنم ؟!
|
از هر كه پرسيدم ،
گفت فراموشش كن .
اما چگونه ؟
هيچكس نگفت .
يكي گفت : ديگر بدو فكر نكن .
اما چگونه به او فكر نكنم ،
در حالي كه هر لحظه يادش در خاطر من است .
ديگري گفت : ديگر به او نگاهي نكن .
اما چگونه نگاهش نكنم ،
در حالي كه نگاه تنها مسير ميان من و اوست .
ديگري گفت : نگاهش را ناديده بگير .
اما چگونه نگاهش را ناديده بگيرم ،
درحالي كه نگاهش در هر آينه پيداست .
تمام راه حلها را امتحان كردم ، اما نشد .
هر روز خاطره اش
تازه تر است از ديروز
و هر روز نگاهش همان نگاه ديروز است ،
همان نگاه اول روز .
چگونه مي توانم فراموشش كنم
در حالي كه در تك تكِ ستاره هاي آسمان
بر قطره ، قطره ي موجهاي دريا
و بر برگ برگِ سبزِ سرو
نامش را نوشته ام .
و از صداي چكاوك ،
و از صداي بلبل ،
و از سكوت قاصدك ،
تنها صداي سلام او را مي شناسم .
در هر آينه اي ،
و بر هر ديواري ،
قابي از نگاهش نصب كرده ام .
حال از خود تو مي پرسم :
چگونه فراموشت كنم ؟!
چگونه ديگر نگاهت نكنم ؟!
چگونه ديگر نامت را نياورم ؟!
چگونه ديگر در آينه بنگرم ؟!
چگونه ديگر صدايت را نشنوم ؟!
وچگونه ديگر آمدنت را به انتظار ننشينم ؟!
اي كاش پاسخم مي دادي .
اي كاش فقط براي يك لحظه
سكوت را مي شكستي .
از تو مي پرسم :
چگونه به آسمان نگاه كنم ،
و ماه رخ تو را هر شب تمام نبينم ؟!
چگونه چشمه آب را بنگرم ،
و جوشش مهرباني ات از خاطرم نگذرد ؟!
چگونه به كوه نگاهي اندازم ،
و عظمت و بزرگي نگاهت را نجويم ؟!
چگونه از كنار نسيم بگذرم ،
و بوي خوش تو به مشامم نرسد ؟!
چگونه موجهاي دريا را ببينم ،
و ياد نام تو روي شنهاي ساحل نيفتم ؟!
چگونه ؟!
بگو چگونه مي توانم
با تمام آنچه دارم ،
هرچند جز نگاهت هيچ ندارم ،
وداع كنم و فرض كنم
از ابتدا هيچ نداشته ام ؟!
چگونه باور كنم حرفهاي شقايق
همه دروغ بوده است ؟!
و تمام حرفهاي قاصدك ،
و اميد گنجشك،
و تمام خاطرات پرستو .
چگونه باور كنم
تو ديگر نگاهم نخواهي كرد ؟!
چگونه باور كنم
زندگي به همين سادگي
مسير جاده تو را از من جداكرد ؟!
چگونه باور كنم
آن بيابان
كه جز برهوت تنهايي نيست
خيلي وقت است آغاز گشته است ؟!
چگونه باور كنم سرابي بيش نبودي ؟!
چگونه باور كنم جاده سنگدلي اش را
براي همگان
تنها در زندگي من
به نمايش گذاشت ؟!
چگونه باور كنم
ماه از سرزمين من گريخت ،
بي آنكه مهتابي او را بربايد ؟!
تو بگو چگونه بايد باور كنم ؟!
|
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٥٢ ب.ظ توسط hamed arab
چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٥
حيات و مرگ
*ديگر زمين تهي ست*
|
*اي هميشه خوب*
|
***
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٠٩ ب.ظ توسط hamed arab
پنجشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٥
از جدايي
درآمد
چگونه باز به ماتم نشست خانه ما
هزار نفرين باد
به دستهاي پليدي
كه سنگ تفرقه افكند در ميانه ما1
من آفتاب درخشان و ماه تابان را
بهين طراوت سرسبزي بهاران را
زلال زمزمه روشنان باران را درود خواهم گفت
صفاي باغ و چمن دشت و كوهساران را
و من چو ساقه نورسته بازخواهم رست
و درتمامي اشيا پاك تجريدي
وجود گمشده اي را
دوباره خواهم جست2
تو را چه مي رسد اي آفتاب پاك انديش
تو را چه وسوسه از عشق باز مي دارد ؟
كدام فتنه بي رحم
عميق ذهن تو را تيره مي كند از وهم ؟
شب آفتاب ندارد
و زندگاني من بي تو
چو جاودانه شبي
جاودانه تاريك است
تو در صبوري من
اشتياق كشتن خويش
و انهدام وجود مرا نمي بيني
منم كه طرح مودت به رنج بي پايان
و شط جاري اندوه بسته ام اما
تو را چه وسوسه از عشق باز مي دارد ؟
تو را چه مي رسد اي آفتاب پاك انديش؟
ز من چگونه گريزي
تو و گريز از خويش ؟
به سوي عشق بيا
وارهان دل از تشويش3
تو را صدا كردم
تو عطري بودي و نور
تو نور بودي و عطر گريز رنگ خيال
درون ديده من ابر بود و باران بود
صداي سوت ترن
صوت سوگواران بود
ز پشت پرده باران
تو را نمي ديدم
تو را كه مي رفتي
مرا نمي ديدي
مرا كه مي ماندم
ميان ماندن و رفتن
حصار فاصله فرسنگهاي سنگي بود
غروب غمزدگي
سايه هاي دلتنگي
تو را صدا مردم
تو رفتي و گل و ريحان تو را صدا كردند
و برگ برگ درختان تو را صدا كردند
صداي برگ درختان صداي گلها را
سرشك ديده من ناله تمنا را
نه ديدي و نه شنيدي
يرن تو را مي برد
برن تو را به تب و تاب تا كجا مي برد؟
و من خصار فاصله فرسنگهاي آهن را
غروب غمزده در لحظه هاي رفتن را
نظاره مي كردم
4
كوير تشنه باران است
حميد تشنه خوبي
به من محبت كن
كه ابر رحمت اگر در كوير مي باريد
به جاي خار بيابان بنفشه مي روييد
و بوي پونه وحشي به دشت بر مي خاست
چرا هراس چرا شك ؟
بيا كه من بي تو
درخت خشك كويرم كه برگ و بارم نيست
اميد بارش باران نوبهارم نيست5
غروب مژده بيداري سحر دارد
غروب از نفس صبحدم خبر دارد
مرا به خويش بخوان همنشين با جان كن
مرا به روشني آفتاب مهمان كن
پنهسايه من باش
و گيسوان سيه را سپرده دست نسيم
حجاب چهره چون آفتاب تابان كن
شب سياه مرا جلوه اي مرصع بخش
دمي به خلوت خاص خلوص راهم ده
به خود پناهم ده
كه در پناه تو آواز رازها جاري ست
و در كنار تو بوي بهار مي آيد
سحر دميد
درون سينه دل من به شور و شوق تپيد
چه خوش دمي ست زماني كه يار مي آيد6
چرا نمي گويد
كه آن كشيده سر از شرق
آن بلند اندام
سياه جامه به تن دلبر دلبر آن شير
نويد روز ده آن شب شكاف با تدبير
ز شاهراه كدامين ديار مي آيد
و نور صبح طراوت
بر اين شب تاريك
چه وقت مي تابد ؟
در انتظار اميدم
در انتظار اميد
طلوع پاك فلق را
چه وقت آيا من
به چشم غوطه ورم در سرشك
خواهم ديد ؟
بيا كه ديده من
به جستجوي تو گر از دري شده نوميد
گمان مدار كه هرگز
دري دگر زده است
سپيده گر نزده سر بيا بلند اندام
كه از سياهي چشمم سپيده سرزده است7
سرود سبز علفها
نسيم سرد سحرگاه
صفاي صبح بهاران
ميان برگ درختان
و خاك و نم نم باران
و عطر پاك خاك
و عطر خاك رها روي شاخه نمناك
و قطره قطره باران بود
به روي گونه من
خيس بودم از باران
كه مي شكفت
گل صداقت صبح از ميان نيزاران
تمام باغ و فضا سبز
دشت و دريا سبز
در آن دقايق غربت
ميان بيم و اميد
حرير صبح مرا لحظه لحظه مي پوشيد
در آن تجلي روح
نگاه مي كردم
به آن گذشته دردآلود
به آن گذشته خوش آغاز
به آن گذشته بدفرجام
به قلب سنگي آن مرمر بلند اندام
زلال زمزمه از چشم لبم روييد
صفاي باطن من در ميان زمزمه بود
صداي بارش باران كه نرم مي باريد
و ناز بارش ابري كه گرم مي باريد
و در طراوت هر قطره قطره باران
در آن تلالو سبزينه
در علفزاران
فروغ طلعت صبح آن طلوع صادق را ستايشي كردم
رها نسيم سبك سير سبزه زاران بود
زلال زمزمه ها بود
سپيده بود و نرم باران بود
سپيده بود و من و ياد با تو بودنها
سپيده چون تو گل تارك بهاران بود8
دوباره شب شد و با من
حديث بيداري
گذشته بود شب از نيمه من ز هشياري
و پلكهاي تو اين حاجبان سحر مبين
چو پرده هاي حريري برآفتاب افتاد
در آن شب تاري
نسيم از سر زلف تو
بوي گل آورد
شب از طراوت گيسوي تو نوازش يافت
به وجد آمدم از آن طراوت و خواندم
به چشمهاي سياهت كه راحت جانند
به آن دو جام بلور
آن شراب بي مانند
به آن دو اختر روشن
دو آفتاب پر از مهر
به آن دو مايه اميد
به آن دو شعر شرر خيز
آن دو مرواريد
مرا ز خويش مران
با خود آشنايي ده
مرا از اين غم بيگانگي رهايي ده
بيا
بيا و باز مرا قدرت خدايي ده9
چه روزهايي خوب
كه در من و تو گل آفتاب مي روييد
به شهر شهره شعر و شراب مي رفتيم
به كشهكشان پر از آفتاب مي رفتيم
قلندرانه
گريبان درديه تا دامن
به آستانه حافظ
خراب مي رفتيم
و چشمهاي تو با من هميشه مي گفتند
رها شو از تن خاكي
از اين خيال كه در خيل خوابهاي داري
مرا به خواب مبين
بيا به خانه من
خوب من
به بيداري
به اين فسانه شيرين به خواب مي رفتيم
و چشمهاي سياهت سكوت مي آموخت
ز چشمهاي سياهت هميشه مي خواندم
به قدر ريگ بيابان دروغ مي گويي
درون آن برهوت
اين من و تو ما مبهوت
فريب خورده به سوي سراب مي رفتيم
¤ نوشته شده در ساعت ٤:۱٦ ب.ظ توسط hamed arab
شنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٥
¤ نوشته شده در ساعت ٢:۱٢ ب.ظ توسط hamed arab
سهشنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٥
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است.
هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ
گرم، پاسخ گويد
نيست يكتن كه در اين راه غم آلوده عمر ـ
قدمي، راه محبت پويد
خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست
همه گلچين گل امروزند ـ
در نگاه من و تو حسرت بيفردائيست.
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد ـ
نقشه يي شيطانيست
در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد ـ
حيله پنهانيست
زير لب زمزمه شادي مردم برخاست ـ
هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست
پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ
هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
خنده ها ميشكفد بر لبها ـ
تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي
همه بر درد كسان مينگرند ـ
ليك دستي نبرند از پي درمان كسي
از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست؟
ريشه عشق، فسرد
واژه دوست، گريخت
سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست؟
دست گرمي كه زمهر ـ
بفشارد دستت ـ
در همه شهر مجوي
گل اگر در دل باغ ـ
بر تو لبخند زند ـ
بنگرش، ليك مبوي
لب گرمي كه ز عشق ـ
ننشيند بلبت ـ
به همه عمر، مخواه
سخني كز سر راز ـ
زده در جانت چنگ ـ
بلبت نيز، مگو
چاه هم با من و تو بيگانه است
ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش كند
درد دل گر بسر چاه كني
خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند
گر شبي از سر غم آه كني.
درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن
درد خود را به دل چاه مگو
استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ
آب شو، « آه » مگو.
ديده بر دوز بدين بام بلند
مهر و مه را بنگر
سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است
سكه نيرنگ است
سكه اي بهر فريب من و تست
سكه صد رنگ است
ما همه كودك خرديم و همين زال فلك
با چنين سكه زرد ـ
و همين سكه سيمين سپيد ـ
ميفريبد ما را
هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند ـ
گفته ام با دل خويش:
مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش
نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش
آسمان با من و ما بيگانه
زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه
« خويش » در راه نفاق ـ
« دوست » در كار فريب ـ
« آشنا » بيگانه
شاخه عشق، شكست
آهوي مهر، گريخت
تار پيوند، گسست
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٥٩ ب.ظ توسط hamed arab
دوشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٤
***
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۳٩ ب.ظ توسط hamed arab










