فقط و فقط به خاطر عزيزترين عزيز ***


 

اون روزا يادت مياد؟
روزاي عشق قشنگ و پاکمون يادت مياد؟
يادته، تو کوچه باغ گل ناز
توي اون سراب رنگي
پشت ديوار بلور خنده ها
تو تبسم قشنگ  لحظه ها
با يه دنيا آرزو ،
يادته همديگرو صدا زديم؟
يادته،با عطر پاک گل ياس
با يه دسته گل مينا
با چه رمز و راز خوبي
با هم آشنا شديم،عاشق پاک هم شديم؟
يادته که اون روزا،
چه عاشقانه پيش هم
دستامون برگ آي آرزومونو
توي قلب پاکمون ،ورق مي زد؟
کاشکي بودي و باهم
از اون روزا حرف ميزديم!
دلامونو تودل همديگه فرياد ميزديم!
يادته کنار اون جنگل سبز
زير مهتابي چشماي قشنگ و عاشقت
پشت اون کلبه کوچيک ،لب رود
مثل پروانه و شمع عاشقي
تو حضور گرم و آرامش هم
با ستاره ها ،هم آشنا شديم؟
يادته تو آسمون چشم تو
مثل اون کبوتر حرم شدم؟
توي پرواز قشنگ آرزو
يادته ستاره چين شب شدم؟
يادته سبد سبد ستاره رو
روي موهاي قشنگت پاشيدم؟
يادته از اون روزا؟
اون روزا يادت مياد؟
کاشکي بودي و ميديدي!
کاشکي  بودي و باهم
تو چشم هم زل ميزديم!
عشق پاک دلامونو
توي اين ويرونه فرياد ميزديم!
ميدونم که اون روزا يادت مياد!
ولي هرگز نميدونم که چرا
بيخبر گذاشتي رفتي؟
بال و پرازمو بستي
دل غمگين منو شکستي رفتي
ديگه هرگز نميدونم که چرا
تو شبا ستاره پيدا نميشه؟
ديگه هيچ گلي تو سينه ام
مثل اون روزا که بودي
شاد و شاداب نميشه
تو دلم وا نميشه!
ديگه اين دل واسه من دل نميشه
ديگه فرياد رس و فرياد نميشه!
خيلي وقته، نميدونم چي شده؟
نميدوني تو دلم چه آشوبي برپا شده؟
تو که رفتي ،
توي اين باغ کبود
زير آسمون اين شام سياه
بال و پرواز کبوتري نديدم بخدا
آخه از وقتي که رفتي
آسمون بخت من سيا شده
ميدونم من،
ديگه آسمون اين دل
 برا من وا نميشه
دل من تو آسمون کاغذي
روي پرده هاي رنگي
شبا بي تو ،ديگه آروم نميشه
ديگه اين دل ،ميدونم من،
واسه من دل نميشه!
ميدوني که آه سرد قلب من
توي اين شباي تنهايي و غم
ديگه بارون نميشه؟
ميدوني؟من ميدونم!
ميدونم که سرنوشت تلخ من
واسه عاشقاي امروزي تو
درس عبرت نميشه!
ميدونستي؟...،ميدونم من...!!!


hamed arab



 

Image hosting by TinyPic

دلت را هم بهاري كن مانند بهار
آرزوها در انتظار برآورده شدن با تو به بهار مي آيند.
بر تن وسوسه هاي تمام نشدني لباس اعتدال بپوشان.
فصل اخم و حرفهايي كه در سردي هواي شبانه بخار مي شوند گذشته.
لبخندت را در آينه ي زلال آب چشمه ها براي خود تكرار كن.
كلمات كهنه را در سپيدي برفهاي آب شده ي رود بشوي
 حرفهاي تازه را چون ماهي هاي پولك نقره اي صياد باش.
بگذار دو شكوفه ي تازه رسته براي لحظه اي در مردمك چشمهايت قاب شوند
 و نگاهت عطر مهرباني به خود بگيرد.
برفها نشسته در لابلاي ابرها به دوردست ها آن سوي زمين كوچ كرده اند.
هوا باراني است.منتظر باش .
برخورد چترهاي باران خورده; عابري را شايد با تو آشنا كند.
هيزم شكن كنده ي غمهايت باش و در آتش سور چهارشنبه ات آنها را بسوزان.
از پيله ي سخت تنهايي بيرون بيا.پروانه شو.
هواي دشت سبز عاشقي در انتظار بالهاي زيباي توست.
به تكرار سريع برف پاك كن روي شيشه ي ماشين زمان در جاده ي زندگي نگاه كن.
تابلو بازگشت ممنوع را به خاطر بسپار.مقصد نرفته هاست.
گاهي خرمالو ها سهم گنجشك ها مي شوند. برگهاي بي وفا را فراموش كن.
جوانه ها تازه روييده اند. دستكش هاي چرمي قهر را با دندان سپيد محبت بيرون بكش. بگذار دستهايت هواي آشتي بخورند.
همه ي درها كه بسته باشد گريبان تنهايي امن ترين جا براي گريستن است.
گريه فهم چشم ها را بالا مي برد .
تنهايي را از حس تكرار خاطرات شيرين گذشته لبريز كن.
به عشوه ي مترسك كينه زير نور ماه نگاه نكن
 در دادگاه شبانه ي اعمال روزانه، پيش از همه خود را ببخش.
گاهي لازم است كه اسم روي شيشه ي بخار گرفته را فراموش كني
 و نامي تازه را بر روي ديوار احساست بنويسي .
فاصله هايي در انتظار فرو ريختن اند. آن بهار را كه دستت به زنگ نمي رسيد،
به ياد بياور و فراموش نكن زماني مي رسد كه هر چه زنگ مي زني
 هيچكس در خانه نيست تا در را به رويت باز كند.
اين فاصله را زندگي كن.
 
زندگي زيباست
 

hamed arab

 

 

 
 
 









 
You are wonderful to me,
I'm glad you are my friend.
Hopefully forever,
Until the end.

You make me feel special,
With all that you do.
It makes me feel so lucky,
Everytime I'm around you.

You are there for me,
Through the good and bad.
It makes me happy,
Like I could never be sad.

I just want to thank you,
For everything you do.
I promise someday,
I'll do the same for you!

THANK YOU FOR BEING MY FRIEND!
 









 
 


hamed arab

 

 

امروز كه محتاج توام جاي تو خاليست

فردا كه مي آيي به سراغم نفسي نيست

در من نفسي نيست ، نفسي نيست

در خانه كسي نيست

نكن امروز

بيا با ما كه فردايي نمي ماند

كه از تقدير و فال ما

در اين دنيا كسي چيزي نمي داند

تا آينه رفتم كه بگيرم خبر از خود

ديدم كه در آن آينه هم جز تو كسي نيست

من در پي خويشم به تو بر مي خورم اما

در تو شده ام گم به من دسترسي نيست

نكن امروز را فردا

دلم افتاده زير پا

بيا اي نازنين اي يار

دلم رو از زمين بردار

در اين دنياي وانفسا

تويي تنها ، منم تنها

نكن امروز را فردا

بيا با ما ، بيا با ما

امروز كه محتاج توام جاي تو خاليست

فردا كه مي آيي به سراغم نفسي نيست

در اين دنياي نا هموار

كه مي بارد به سر آوار

به حالِ خود مرا مگذار

رهايم كن از اين تكرار

در اين دنياي وانفسا

تويي تنها ، منم تنها

نكن امروز را فردا

بيا با ما ، بيا با ما

امروز كه محتاج توام جاي تو خاليست

فردا كه مي آيي به سراغم نفسي نيست

آن كهنه درختم

كه تنم غرقه ي برف است ...

 گالري بزرگ عاشقانه ها

را فردا

hamed arab

من برگشتم

 
زبانم را نمي فهمي ؛ نگاهم را نمي بيني
ز اشكم بي خبر ماندي و آهم را نمي بيني
سخنها خفته در چشمم ؛ نگاهم صد زبان دارد
سيه چشما مگر طرز نگاهم را نمي بيني ؟
سيه مژگان من ؛ موي سپيدم را نگاهي كن
سپيد اندام من ؛ روز سياهم را نمي بيني ؟
پريشانم ؛ دل مرگ آشيانم را نمي جويي
پشيمانم ؛ نگاه عذر خواهم را نمي بيني
گناهم چيست ؛ جز عشق تو ؟
روي از من چه پوشي ؟
مگر اي ماه ؛ چشم بي گناهم را نمي بيني ؟
 

hamed arab

 

 
عشق جاده ایست بی انتها
همه مي گويند كه اسير سراب چشمانت شده ام ...
همه مي گويند اسير تارهاي بافته احسا ست شده ام...
همه مي گويند و باز هم مي گويند كه قلبم را در سراب گم كرده ام
 و روزي مرا در بازار عشاقت به قيمت يك لبخند مرا خواهي فروخت
 ولي من تنها به چشمانت سياهت نگاه مي كنم تا پاسخ سوالهايم در
نگاهت بيابم

hamed arab

 

نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...
چون دنيا يه روز تموم ميشه...
نميخوام بگم که مثل گلی...
چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...
نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس...
چون شب هم بالاخره تموم ميشه...
نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی...
چون اب که هميشه پاک نميمونه...
نميخوام بگم که دوستت دارم...
چون منکه اصلا دوستت ندارم...
بلکه من عاشقتم...

hamed arab

 

اگه چشمات بگن آره ...
 
  رخت هر جنگ و می پوشم
             کوه و میذارم رو دوشم
                     موج و از دریا میگیرم
                             شیرهء سنگ و میدوشم
                                     میارم ماه و تو خونه
                                              می گیرم باد و نشونه
                                                     همه خاک زمینو
                                                            می شمُرم دونه به دونه
                                                                اگه چشمات  بگن آره
                                                                هیچ کدوم کاری نداره 
                                                              دنیارو کولم میگیرم
                                                     روزی صد دفعه می میرم
                                              میکَنم ستاره هارو
                                     جلوی چشات میگیرم
                           چشات حرمت زمینه
                     یه قشنگ نازنینه
           تو اگه بخوای نذارم
     هیچ کسی تورو ببینه
 اگه چشمات بگن آره
 هیچ کدوم کاری نداره
        چشم ماه و در میارم
                یه نورده بون میذارم
                       عکس چشمت و میگیرم
                               جای چشم اون میذارم
                                        آفتاب و بَرِش میدارم
                                               واسه چشمات در میذارم
                                                      از چشات آینه میسازم
                                                              با خودم برات میارم
                                                                 اگه چشمات بگن آره
                                                                هیچ کدوم کاری نداره

hamed arab

 

 

به که باید دل داد؟
به که باید پیوست؟
و به چشمان که باید خندید؟
به نسیم گذرا
به گل اطلسی و یاس سفید
به کبوتر حرم
یا به مهتاب خدا؟
به که باید پیوست؟
به عبور گل سرخ
یا به تکرار نگاه
یا صدای نفس چلچله ها
یا به یک برگ خزان دیده سرد؟
به که باید دل داد؟
به یکی مرد بزرگ
یا به یک کودک شیطان و شرور
یا به یک نغمه ی شاد؟
به که باید پیوست؟به یکی رود زلال
یا به یک رشته پیچیده کوه
یا به یک کوچ پر از عشق پرستوی قشنگ؟
به که باید خندید؟
به نگاه تر یک پروانه
یا به یک شعله ی مستانه ی شمع
یا به یک روشنی تار دل دیوانه؟
به که باید خندید ؟
به که باید پیوست

؟


hamed arab

 

 

           باد ما را با خود خواهد برد از دفتر شعر " تولدی دیگر فروغ فرخزاد"

باد ما را خواهد برد

در شب كوچك من افسوس
باد با برگ درختان ميعادي دارد
در شب كوچك من دلهره ويرانيست
گوش كن
وزش ظلمت را ميشنوي؟
من غريبانه به اين خوشبختي مي نگرم
من به نوميدي خود معتادم
گوش كن
وزش ظلمت را ميشنوي ؟
در شب اكنون چيزي مي گذرد
ماه سرخست و مشوش
 و بر اين بام كه هر لحظه در او بيم فرو ريختن است
 ابرها همچون انبوه عزاداران
لحظه باريدن را گويي منتظرند
لحظه اي
و پس از آن هيچ .
پشت اين پنجره شب دارد مي لرزد
و زمين دارد
باز ميماند از چرخش
پشت اين پنجره يك نا معلوم
نگران من و توست
اي سراپايت سبز
دستهايت را چون خاطره اي سوزان در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسي گرم از هستي
به نوازش هاي لبهاي عاشق من بسپار
باد ما را خواهد برد
باد ما را خواهد برد

 


hamed arab

 

در آیینه اشک .......
 
بی تو، سی سال ، نفس آمد و رفت
این گرانجان پریشان پشیمان را
کودکی بودم ، وقتی که تو رفتی اینک،
پیرمردیست ز اندوه تو سرشار هنوز
شرمساری که به پنهانی ، سی سال به درد،
در دل خویش گریست.
نشد از گریه سبکبار هنوز!
آن سیه دست سیه داس سیه دل، که  تو را،
چون گلی، با ریشه،
از زمین دل من کندو ربود،
نیمی از روح مرا با خود برد
نشد این خاک بهم ریخته هموار هنوز!
ساقه ای بودم پیچیده به آن قامت مهر
ناتوان، نازک،ترد،
تند بادی برخاست،
تکیه گاهم افتاد،
برگ هایم پژمرد.........
بی تو ، آن هستی غمگین دیگر،
به چه کارم آمد یا به چه دردم خورد؟
روزها طی شد از تنهایی مالامال ،
شب، همه غربت و تاریکی غم بود و خیال.
همه شب ، چهره لرزان تو بود،
کز فراسوی سپهر،
گرم می آمد در آیینه اشک فرود .
نقش روی تو ، درین چشمه، پد یدار، هنو
تو گذشتی و شب و روز گذشت.
آن زمان ها،
            به امیدی که تو، بر خواهی گشت ،
پای هر پنجره، مات
می نشستم به تماشا ، تنها،
گاه بر پرده ابر ،
گاه در روزن ماه،
دور، تا دورترین جاها میرفت نگاه،
باز میگشتم تنها ، هیهات!
چشم ها دوخته ام بر در و دیوار هنوز
بی تو سی سال نفس آمد و رفت
مرغ تنها ، خسته ،خون آلود .
که به دنبال تو پر پر میزد،
از نفس می افتاد .
در قفس می فرسود،
ناله ها میکند این مرغ گرفتار هنوز!
رنگ خون بر دم شمشیر قضا می بینم !
بوی خاک از قدم تند زمان می شنوم !
شوق دیدار توام  هست ،
                                چه باک
به نشیب آمدم اینک ز فراز،
به تو نزدیک ترم ، می دانم.
یک دو روزی دیگر ،
از همین شاخه لرزان حیات ،
پرکشان سوی تو می آیم باز .
دوستت دارم
                   بسیار،
                                      هنوز.....!                                 ( فریدون مشیری )

hamed arab

 

 
بنویس نامه نویس حرف های خوب خوب بنویس
بنویس وقتی تو نیستی دیگه انگار چیزی نیس
بنویس نامه نویس
اگه عاشقانه نیس حرف های بهتر بنویس
اگه خندش میگیره گریمو از سر بنویس
بنویس نامه نویس
بنویس خواستنم از جنس گل ابریشمه
بنویس پاکی من ، پاکی نور و شبنمه
همه دوست داشتنم و قطره به قطره بنویس
بنویس قصه زیاده ، ولی کاغذ م کمه
بنویس خواستن من شمردنی نیس ، بنویس
بنویس دل که به خاک سپردنی نیس، بنویس
بنویس خسته شدم ، اون قده خسته که نگو
همه دلتنگی من که گفتنی نیس،بنویس
ننویس ، نه ننویس ، هر چی که گفتم ننویس
ننویس ، نه ننویس ،هر چی دلت خواست بنویس
ننویس چون که براش نامه ها تکراری شده
چیزی از من ننویس ، فقط براش راست بنویس
نامه نویس ، راست بنویس ............ راست بنویس
 

hamed arab

 

روزهاي گذرا                                                
روزها در گذرند
اما سبزي نگاهت پابرجاست
دريچه چشمانت را باز كن
كه سخن هاي نگفته را دريابد
غم اندرون را برون ريز با مرواريد دلت
نگاهت
مثل آيينه صاف و مثل دريا آرام
دلت با نگاهت عريان شود
عرياني كه از هر پوشيده اي محجوب تر
آيا دلت صداي نگاهم را نمي شنود
صدايي كه سالها بي تحرك مانده
صدايي كه از مسير راه بريده
صدايي كه با نداي دلت آرام مي گيرد
آرامش كن
آرامش كن

hamed arab

 

 

آلبوم جديد شادمهر برای دانلود

S o n g

T r a c k

Aghoosh

1

Angize

2

Bi to 3
Bia Inja 4
Mahal 5
Mandegar 6
Mikhastamet 7
Oone Oone 8
Pop Corn 9

 

                              


hamed arab

 

 

تو بگو چگونه باور كنم ؟!

 
 
از هر كه پرسيدم ،
گفت فراموشش كن .
                                                  اما چگونه ؟
هيچكس نگفت .
يكي گفت : ديگر بدو فكر نكن .
اما چگونه به او فكر نكنم ،
در حالي كه هر لحظه يادش در خاطر من است .
ديگري گفت : ديگر به او نگاهي نكن .
اما چگونه نگاهش نكنم ،
در حالي كه نگاه تنها مسير ميان من و اوست .
ديگري گفت : نگاهش را ناديده بگير .
اما چگونه نگاهش را ناديده بگيرم ،
درحالي كه نگاهش در هر آينه پيداست .
 
تمام راه حلها را امتحان كردم ، اما نشد .
هر روز خاطره اش
تازه تر است از ديروز
و هر روز نگاهش همان نگاه ديروز است ،
همان نگاه اول روز .
چگونه مي توانم فراموشش كنم
    در حالي كه در تك تكِ ستاره هاي آسمان
                         بر قطره ، قطره ي موجهاي دريا
                                           و بر برگ برگِ سبزِ سرو
نامش را نوشته ام .
و از صداي چكاوك ،
              و از صداي بلبل ،
                    و از سكوت قاصدك ،
تنها صداي سلام او را مي شناسم .
در هر آينه اي ،
و بر هر ديواري ،
قابي از نگاهش نصب كرده ام .
حال از خود تو مي پرسم :
    چگونه فراموشت كنم ؟!
              چگونه ديگر نگاهت نكنم ؟!
      چگونه ديگر نامت را نياورم ؟!
       چگونه ديگر در آينه بنگرم ؟!
                      چگونه ديگر صدايت را نشنوم ؟!
وچگونه ديگر آمدنت را به انتظار ننشينم ؟!
اي كاش پاسخم مي دادي .
اي كاش فقط براي يك لحظه
سكوت را مي شكستي .
از تو مي پرسم :
چگونه به آسمان نگاه كنم ،
و ماه رخ تو را هر شب تمام نبينم ؟!
چگونه چشمه آب را بنگرم ،
و جوشش مهرباني ات از خاطرم نگذرد ؟!
چگونه به كوه نگاهي اندازم ،
و عظمت و بزرگي نگاهت را نجويم ؟!
چگونه از كنار نسيم بگذرم ،
و بوي خوش تو به مشامم نرسد ؟!
چگونه موجهاي دريا را ببينم ،
و ياد نام تو روي شنهاي ساحل نيفتم ؟!
چگونه ؟!
بگو چگونه مي توانم
                    با تمام آنچه دارم ،
                هرچند جز نگاهت هيچ ندارم ،
                                 وداع كنم و فرض كنم
از ابتدا هيچ نداشته ام ؟!
چگونه باور كنم حرفهاي شقايق
                همه دروغ بوده است ؟!
   و تمام حرفهاي قاصدك ،
                               و اميد گنجشك،
و تمام خاطرات پرستو .
چگونه باور كنم
تو ديگر نگاهم نخواهي كرد ؟!
چگونه باور كنم
زندگي به همين سادگي
مسير جاده تو را از من جداكرد ؟!
چگونه باور كنم
                    آن بيابان
كه جز برهوت تنهايي نيست
خيلي وقت است آغاز گشته است ؟!
چگونه باور كنم سرابي بيش نبودي ؟!
چگونه باور كنم جاده سنگدلي اش را
                   براي همگان
                                  تنها در زندگي من
به نمايش گذاشت ؟!
چگونه باور كنم
ماه از سرزمين من گريخت ،
بي آنكه مهتابي او را بربايد ؟!
تو بگو چگونه بايد باور كنم ؟!



hamed arab

حيات و مرگ

 

*ديگر زمين تهي ست*

خوابم نمي ربود
نقش هزارگونه خيال از حيات و مرگ ،
در پيش چشم بود .
شب ، در فضاي تار خود آرام مي گذشت
از راه دور ، بوسه سرد ستاره ها
مثل هميشه ، بدرقه مي كرد خواب را .
در آسمان صاف ،
من در پي ستاره خود مي شتافتم .

چشمان من به وسوسه خواب گرم شد ...
ناگاه ، بندهاي زمين در فضا گسيخت !
در لحظه اي شگرف ، زمين از زمان گريخت !
در زير بسترم ،
چاهي دهان گشود ،
چون سنگ ، در غبار وسياهي رها شدم .
مي رفتم آنچنان كه ز هم مي شكافتم !

دردي گران به جان زمين اوفتاده بود
نبضش به تنگاي دل خاك مي تپيد
در خويش مي گداخت
از خويش مي گريخت

مي ريخت ، مي گسست ...
مي كوفت ، مي شكافت ...
وزهر شكاف ، بوي نسيم غريب مرگ
در خانه مي شتافت !

انگار ، خانه ها و گذرهاي شهر را
چندين هزار دست
غربال مي كنند !
مردان و كودكان و زنان مي گريختند
گفتي كه اين گروه ز وحشت رميده را
با تيغ هاي آخته دنبال مي كنند !

آن شب زمين پير
اين بندي گريخته از سرنوشت خويش
چندين هزار كودك در خواب ناز را ،
كوبيد و خاك كرد !
چندين هزار مادر محنت كشيده را ،
در دم هلاك كرد !
مردان رنگ سوخته ار رنج كار را ،
در موج خون كشيد .
وز گونه شان ، تبسم شوق و اميد را ،
با ضربه هاي سنگ و گل و خاك ، پاك كرد !

در آن خرابه ها
ديدم كه مادري به عزاي عزيز خويش
در خون نشسته بود
در زير خشت و خاك
بيچاره بند بند وجودش شكسته بود
ديگر لبي كه با تو بگويد سخن نداشت
دستي كه در عزا بدرد پيرهن نداشت !

زين پيش ، جاي جان كسي در زمين نبود ،
زيرا كه جان ، به عالم جان بال مي گشود !
اما دراين بلا ،
جان نيز فرصتي كه برآيد ز تن نداشت !

شب ها كه آن دقايق جانكاه مي رسد ،
در من نهيب زلزله بيدار مي شود
در زير سقف مضطرب خوابگاه خويش ،
با هر نفس ، تشنج خونين مرگ را
احساس مي كنم .
آوار بغض و غصه و اندوه ، بي امان
ريزد به جان من
جز روح كودكان فرو مرده در غبار
تا بانگ صبح نيست كسي همزبان من .

آن دست هاي كوچك و آن گونه هاي پاك
از گونه سپيده دمان پاك تر ، كجاست ؟
آن چشم هاي روشن و آن خنده هاي مهر
از خنده "بهار" طربناك تر ، كجاست ؟
آوخ ! زمين به ديده من بيگناه بود !
آنجا هميشه زلزله ظلم بوده است .
آنها هميشه زلزله از ظلم ديده اند !
در زير تازيانه جور ستمگران
روزي هزار مرتبه در خون تپيده اند
آوار جهل و سيلي فقر است و خانه نيست
اين خشت هاي خام كه بر خاك چيده اند !

ديگر زمين تهي ست ...
ديگر به روي دشت ،
آن كودكان ناز
آن دختران شوخ
آن باغ هاي سبز
آن لاله هاي سرخ
آن بره هاي مست
آن چهره هاي سوخته از آفتاب نيست
تنها در آن ديار ،
ناقوس ناله هاست ، كه در مرگ زندگي ست !
 


*اي هميشه خوب*

ماهي هميشه تشنه ام
در زلال لطف بيكران تو .
مي برد مرا به هر كجا كه ميل اوست
موج ديدگان مهربان تو

زير بال مرغكان خنده هات
زير آفتاب داغ بوسه هات
- اي زلال پاك ! -
جرعه جرعه جرعه مي كشم تو را به كام خويش
تا كه پر شود تمام جان من ز جان تو !

اي هميشه خوب !
اي هميشه آشنا !
هر طرف كه مي كنم نگاه ،
تا همه كرانه هاي دور ،
عطر و خنده و ترانه مي كند شنا
در ميان بازوان تو !

ماهي هميشه تشنه ام
اي زلال تابناك !
يك نفس اگر مرا به حال خود رها كني
ماهي تو جان سپرده روي خاك !

 

***


hamed arab

 

 

از جدايي

در‌آمد

چگونه باز به ماتم نشست خانه ما
هزار نفرين باد
 به دستهاي پليدي
 كه سنگ تفرقه افكند در ميانه ما

1

من آفتاب درخشان و ماه تابان را
بهين طراوت سرسبزي بهاران را
زلال زمزمه روشنان باران را درود خواهم گفت
 صفاي باغ و چمن دشت و كوهساران را
 و من چو ساقه نورسته بازخواهم رست
و درتمامي اشيا پاك تجريدي
وجود گمشده اي را
 دوباره خواهم جست

2

 تو را چه مي رسد اي آفتاب پاك انديش
 تو را چه وسوسه از عشق باز مي دارد ؟
 كدام فتنه بي رحم
 عميق ذهن تو را تيره مي كند از وهم ؟
شب آفتاب ندارد
 و زندگاني من بي تو
چو جاودانه شبي
 جاودانه تاريك است
 تو در صبوري من
 اشتياق كشتن خويش
 و انهدام وجود مرا نمي بيني
 منم كه طرح مودت به رنج بي پايان
و شط جاري اندوه بسته ام اما
تو را چه وسوسه از عشق باز مي دارد ؟
 تو را چه مي رسد اي آفتاب پاك انديش؟
ز من چگونه گريزي
تو و گريز از خويش ؟
به سوي عشق بيا
 وارهان دل از تشويش

3

تو را صدا كردم
تو عطري بودي و نور
تو نور بودي و عطر گريز رنگ خيال
 درون ديده من ابر بود و باران بود
صداي سوت ترن
 صوت سوگواران بود
 ز پشت پرده باران
 تو را نمي ديدم
 تو را كه مي رفتي
مرا نمي ديدي
 مرا كه مي ماندم
 ميان ماندن و رفتن
حصار فاصله فرسنگهاي سنگي بود
غروب غمزدگي
 سايه هاي دلتنگي
تو را صدا مردم
 تو رفتي و گل و ريحان تو را صدا كردند
 و برگ برگ درختان تو را صدا كردند
 صداي برگ درختان صداي گلها را
سرشك ديده من ناله تمنا را
 نه ديدي و نه شنيدي
يرن تو را مي برد
 برن تو را به تب و تاب تا كجا مي برد؟
و من خصار فاصله فرسنگهاي آهن را
غروب غمزده در لحظه هاي رفتن را
 نظاره مي كردم
 

4

 كوير تشنه باران است
 حميد تشنه خوبي
به من محبت كن
 كه ابر رحمت اگر در كوير مي باريد
 به جاي خار بيابان بنفشه مي روييد
 و بوي پونه وحشي به دشت بر مي خاست
 چرا هراس چرا شك ؟
 بيا كه من بي تو
 درخت خشك كويرم كه برگ و بارم نيست
اميد بارش باران نوبهارم نيست

5

غروب مژده بيداري سحر دارد
غروب از نفس صبحدم خبر دارد
 مرا به خويش بخوان همنشين با جان كن
مرا به روشني آفتاب مهمان كن
 پنهسايه من باش
 و گيسوان سيه را سپرده دست نسيم
حجاب چهره چون آفتاب تابان كن
شب سياه مرا جلوه اي مرصع بخش
دمي به خلوت خاص خلوص راهم ده
به خود پناهم ده
 كه در پناه تو آواز رازها جاري ست
 و در كنار تو بوي بهار مي آيد
سحر دميد
 درون سينه دل من به شور و شوق تپيد
 چه خوش دمي ست زماني كه يار مي آيد

6

 چرا نمي گويد
 كه آن كشيده سر از شرق
 آن بلند اندام
 سياه جامه به تن دلبر دلبر آن شير
نويد روز ده آن شب شكاف با تدبير
ز شاهراه كدامين ديار مي آيد
و نور صبح طراوت
 بر اين شب تاريك
چه وقت مي تابد ؟
 در انتظار اميدم
 در انتظار اميد
طلوع پاك فلق را
 چه وقت آيا من
 به چشم غوطه ورم در سرشك
 خواهم ديد ؟
بيا كه ديده من
 به جستجوي تو گر از دري شده نوميد
 گمان مدار كه هرگز
 دري دگر زده است
 سپيده گر نزده سر بيا بلند اندام
 كه از سياهي چشمم سپيده سرزده است

7

 سرود سبز علفها
نسيم سرد سحرگاه
 صفاي صبح بهاران
ميان برگ درختان
 و خاك و نم نم باران
 و عطر پاك خاك
و عطر خاك رها روي شاخه نمناك
 و قطره قطره باران بود
به روي گونه من
 خيس بودم از باران
كه مي شكفت
 گل صداقت صبح از ميان نيزاران
 تمام باغ و فضا سبز
دشت و دريا سبز
در آن دقايق غربت
ميان بيم و اميد
 حرير صبح مرا لحظه لحظه مي پوشيد
در آن تجلي روح
 نگاه مي كردم
 به آن گذشته دردآلود
به آن گذشته خوش آغاز
به آن گذشته بدفرجام
به قلب سنگي آن مرمر بلند اندام
زلال زمزمه از چشم لبم روييد
صفاي باطن من در ميان زمزمه بود
صداي بارش باران كه نرم مي باريد
و ناز بارش ابري كه گرم مي باريد
 و در طراوت هر قطره قطره باران
در آن تلالو سبزينه
 در علفزاران
فروغ طلعت صبح آن طلوع صادق را ستايشي كردم
رها نسيم سبك سير سبزه زاران بود
 زلال زمزمه ها بود
سپيده بود و نرم باران بود
سپيده بود و من و ياد با تو بودنها
 سپيده چون تو گل تارك بهاران بود

8

دوباره شب شد و با من
حديث بيداري
گذشته بود شب از نيمه من ز هشياري
 و پلكهاي تو اين حاجبان سحر مبين
 چو پرده هاي حريري برآفتاب افتاد
 در آن شب تاري
 نسيم از سر زلف تو
بوي گل آورد
شب از طراوت گيسوي تو نوازش يافت
 به وجد آمدم از آن طراوت و خواندم
 به چشمهاي سياهت كه راحت جانند
 به آن دو جام بلور
آن شراب بي مانند
به آن دو اختر روشن
 دو آفتاب پر از مهر
به آن دو مايه اميد
 به آن دو شعر شرر خيز
 آن دو مرواريد
مرا ز خويش مران
 با خود آشنايي ده
 مرا از اين غم بيگانگي رهايي ده
 بيا
بيا و باز مرا قدرت خدايي ده

9

چه روزهايي خوب
كه در من و تو گل آفتاب مي روييد
به شهر شهره شعر و شراب مي رفتيم
به كشهكشان پر از آفتاب مي رفتيم
قلندرانه
 گريبان درديه تا دامن
به آستانه حافظ
خراب مي رفتيم
و چشمهاي تو با من هميشه مي گفتند
رها شو از تن خاكي
از اين خيال كه در خيل خوابهاي داري
 مرا به خواب مبين
 بيا به خانه من
 خوب من
 به بيداري
به اين فسانه شيرين به خواب مي رفتيم
 و چشمهاي سياهت سكوت مي آموخت
ز چشمهاي سياهت هميشه مي خواندم
به قدر ريگ بيابان دروغ مي گويي
درون آن برهوت
 اين من و تو ما مبهوت
 فريب خورده به سوي سراب مي رفتيم

 

 

hamed arab

 

 
 
نازنين فرهادم
 
ترسم آيينه چشمان قشنگت برود از يادم
تا به گوش همه عالم برسد فريادم
نازنين فرهادم
بي تو چون باغ خزان ديده و آفت زده ام
تو بياتا بكني آبادم
نازنين فرهادم
بيستون بر سر راه است بزن بر قلبش
با همان تيشه كه دستت دادم
نازنين فرهادم
زودتر سوي دلم آ كه دگر از سر صبر
همه جا ورد زبان افتادم
نازنين فرهادم
هرچه هم دور شوي باز ميايم سويت
كه چنان كولي چوپان زادم
نازنين فرهادم
ترسم افسرده ايام جدايي گردم
كه دگر هيچ نبيني شادم
نازنين فرهادم
دل من بسته به زنجير غم توست ولي
تا قيامت نكني آزادم
نازنين فرهادم
 
دل چه كند تا تو نگاهش كني؟
من چه كنم با دل طوفانيم؟
 
***

hamed arab

 

 

به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است.
هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ
گرم، پاسخ گويد
نيست يكتن كه در اين راه غم آلوده عمر ـ
قدمي، راه محبت پويد

 

خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست
همه گلچين گل امروزند ـ
در نگاه من و تو حسرت بيفردائيست
.

به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد ـ
نقشه يي شيطانيست
در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد ـ
حيله پنهانيست

زير لب زمزمه شادي مردم برخاست ـ
هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست
پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ
هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟

 

***
خنده ها ميشكفد بر لبها ـ
تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي
همه بر درد كسان مينگرند ـ
ليك دستي نبرند از پي درمان كسي
***
از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست؟
ريشه عشق، فسرد
واژه دوست، گريخت
سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست؟
***
دست گرمي كه زمهر ـ
بفشارد دستت ـ
در همه شهر مجوي
گل اگر در دل باغ ـ
بر تو لبخند زند ـ
بنگرش، ليك مبوي
لب گرمي كه ز عشق ـ
ننشيند بلبت ـ
به همه عمر، مخواه
سخني كز سر راز ـ
زده در جانت چنگ ـ
بلبت نيز، مگو
***
چاه هم با من و تو بيگانه است
ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش كند
درد دل گر بسر چاه كني
خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند
گر شبي از سر غم آه كني.
***
درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن
درد خود را به دل چاه مگو
استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ
آب شو، « آه » مگو.
***
ديده بر دوز بدين بام بلند
مهر و مه را بنگر
سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است
سكه نيرنگ است
سكه اي بهر فريب من و تست
سكه صد رنگ است
***
ما همه كودك خرديم و همين زال فلك
با چنين سكه زرد ـ
و همين سكه سيمين سپيد ـ
ميفريبد ما را
هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند ـ
گفته ام با دل خويش:
مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش
نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش
آسمان با من و ما بيگانه
زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه
« خويش » در راه نفاق ـ
« دوست » در كار فريب ـ
« آشنا » بيگانه
***
شاخه عشق، شكست
آهوي مهر، گريخت
تار پيوند، گسست
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
 
حامد

hamed arab

***

 
باران هم بدون آميختن با قطرات اشک من
 
بر زمين ريخت  و به جريان آب پيوست .
آفتاب با ملايمت خاصي بر صورتم مي تابيد
 
از او پرسيدم : دليل اشکم چيست ؟
 
او هم بدون جوابي به من به ابديت خود پيوست .
از پرندگان در حال پرواز پرسيدم :  دليل اشک من چيست ؟
 
آنها هم بدون توجه به سوالم به دنبال رزق و روزي خود رفتند .
تنهايي در کنار رودخانه نشستم و در افکار خود فرو رفتم .
 
پاسخ به سوال خود را در تمامي طبيعت يافتم
 
زندگي بدون هدفي وجود ندارد .
 
بعضي با موفقيت و بعضي با شکست مواجه مي شوند
اشک براي سرنوشتي مي ريزيم که بر هيچ کس آشکار نشده .
 
دنبال پاسخي به سوالي هستيم که جواب ندارد
 
و در آخر مي گرييم  -  براي نامعلوم
 
غرق در تماشاي حرکت زيبا و يکنواخت رودخانه بودم که به ناگاه سوال خود را تکرار کردم :
 
چرا گريانم ؟
 
به خاطر اينکه در اين زندگي پهناور تنهايي به دنبال حقايقي هستي که بر تو آشکار نيست .
از درخت سالمند پرسيدم : آيا هميشه گريان خواهم بود ؟
 
او در جوابم گفت : دليل بودنت را بياب و به زندگيت جهتي بده
برگي بر صورتم افتاد و اشکانم را پاک کرد
 
برگ را به دست گرفتم و مبهوت طراحي و پيچيدگي آن شدم
 
برگي از يک درخت ، در بازوان باد .
 
شسته شده در زير باران ، در تماس با گرماي آفتاب
 
و رودخانه در حال حرکت .
زندگي به راه خود ادامه مي دهد . . .
اما یادمان
زندگي را ، زندگي بايد کرد
 

hamed arab